الشيخ البهائي العاملي

55

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

پاسخش بدهى كه گر ملك جهان * ميدهى نبود بهاى عشر آن گر دهى صد ملك بىتشويش را * مىفروشم كى حيات خويش را 820 ليكن اى كودن ببين بىقيل و قال * ميدهى مفت از كف خود ماه و سال بين كه اين ديو لعين بىتاب و پيچ * مىستاند روزهايت را به هيچ آخر آن عمرى كه صد ملكش بها * بود افزون نيست جز اين روزها روزها چون رفت شد عمرت تلف * نه ترا سرمايه نه سودى به كف آنچه قيمت بودش از عالم فزون * گو چه كردى و كجا باشد كنون ؟ اى دو صد حيف از چنين گنج گران * كان ز دست ما برون شد بىگمان اى هزار افسوس و عالمها دريغ * كافتاب ما نهان شد زير ميغ اى دريغ از گنج بادآورد ما * اى دريغ آن كو كه بفهمد درد ما دردها دارم بدل از روزگار * محرمى كو تا كنم درد آشكار عمر عزيز گر نبود خنگ مطلعى لگام * زدن بتوان بر قدم خويش گام 830 ور نبود مشربه از زر ناب * با دو كف دست توان خورد آب ور نبود بر سر خوان آن و اين * هم بتوان ساخت بنان جوين ور نبود جامه‌ى اطلس ترا * دلق كهن ساتر تن بس ترا شانه‌ى عاج ار نبود بهر ريش * شانه توان كرد بانگشت خويش جمله كه بينى همه دارد عوض * در عوضش گشته ميسر غرض آنچه ندارد عوض اى هوشيار ! * عمر عزيزست غنيمت شمار ! قلندرى از سمور و حرير بيزارم * باز ميل قلندرى دارم تكيه بر بستر منقش بس * بر تنم نقش بورياست هوس چند باشم موزع الخاطر ؟ * ز استر و اسب و مهتر و قاطر